شطحيات عموقاسم




2
:: آنگاه آنچه فکر نمی کرده ايم، شد ::

بالاخره دوازدهم تيرماه رسيد و داداش ما هم رفت که بره سربازی. با اينکه جای دوری نرفته ولی اينگاری که فرسنگها ازش دورم. همين يه ربع پيش که سوار ماشين شد و خداحافظی کرد، يه جورايی شدم، نمی دونم چی چی بگم. فردا هم داداش کوچيکم کنکور داره و اگه اين هم تموم بشه، يه بار بزرگ از رو دوشم برداشته ميشه، فقط خدا کنه که به خوبی و خوشی تموم بشه. انشاءالله تعالی.
يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال

H   O   M   E

پنجره عمو